(1)
خويشتن را در غيابت
از حضور تو آزاد میکنم
و بيهوده با تبرم
بر سايههای تو بر ديوار عمرم
حمله میکنم
… زيرا غياب تو
خود
حضور است
چرا که برای اعتياد من به تو
درمانی نيست
به جز جرعه جرعههای ديدار تو
در شريان من

(2)
چیزی مسخره
در دوستی ماست
از من میخواهی
جامهی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزادهی موناکو
عطرآگین سازم
و فرهنگ لغات بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش دهم
به شرط اینکه
همانند مادر بزرگم بیندیشم!!..
از من میخواهی که دانشمندی چون
مادام کوری باشم
و رقاصهای دیوانه در شب سال نو چون مادونا
به این شرط که
حجابم را هم چون عمهام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعهی عدویه…؟!
اما فراموش کردی به من بگویی چگونه…!!!
سپتامبر 4, 2007 در t 8:36 ق.ظ
سلام
وبلاگ جالبیه. امیدوارم همیشه پربار بمونه