آيه امروز: «إِنَّ اللهَ عَلی كُلِّ شَیءٍ قَدير»

آوریل 24, 2008

بعد از یک ماه درگیر بودن با کار جدید، 5 اردیبهشت سالگرد شکست حمله نظامی آمریکا به صحراي طبس در سال 59 بهونه ای شد برای اینکه چند خط بنویسم!

دیروز عصر شبکه خبر طی گزارشی، انفجار ناو جنگی آمریکایی موقع سوخت گیری و بعد از اون وزیدن توفان شن رو امدادی الهی برای نجات پایه های انقلاب اسلامی نوپای ایران از خطر سقوط اعلام کرد.
طبق گفته شاهدان زنده، يكي دو روز بعد از رخداد اين حادثه، مجله «تهران مصور» طی گزارشی مفصل ابتدا افشا کرد ”شوروی ]سابق[ مدتهاست که با توپ های لیزری ماهواره های آمریکا را سرنگون می کند و این موضوع به دلایل امنیتی و استراتژیک حتی در خود ایالات متحده هم مدت زیادی مسکوت مانده بود.»
حتی در این گزارش نوشته شده بود که بعد از مدتي پرونده سرنگونی ماهواره های آمریکا در سازمان سیا بصورت کاملا اتفاقی توسط یک سناتور که برای بررسی پرونده دیگری به آرشیو سازمان امنیت و اطلاعات آمریکا مراجعه کرده بود کشف و به اين ترتيب با عصباني شدن سناتور مذكور در صحن سنا، مخفي كردن ضربات روسها بر ايالات متحده به موضوع جنجالي سناي آمريكا بدل شد.
اين مجله خبر حادثه طبس را با ذكر اين نكته كه «اين بار هم توپ هاي روسي وارد عمل شدند و ناوهاي آمريكايي را هدف گرفتند» چاپ كرد.
ما كه هنوز چشم به دنيا نگشوده بوديم؛ اما به گواهي پدر بنده_ كه مي گويد پسردايي اش هم اون زمان خبرنگار تهران مصور بود_ اين مجله به مجرد چاپ اين خبر بدون ذكر هيچ علتي، براي هميشه توقيف شد!

درسته به من و امثال من نيومده كه قباي سياسيون بپوشيم يا نعوذبالله پا در كفش ايشان كنيم. اين رو گفتم فقط محض يادآوري اينكه:
مگر خداوند به دل زن فرعون نينداخت كه موسي را از آب بگيرد و همچون مادر به او مهر بورزد؟ مگر خداوند به عنكبوت نگفت جلوي مخفيگاه رسول تار بتند، يا به كبوتر الهام نكرد آنجا تخم كند؟ مگر خداي موسي عصايش را به اژدها مبدل نكرد؟ مگر…؟ مگر…؟
خوب كه بنگريم در همه اين صحنه ها، هميشه يك عنصر خارجي وجود داشته است كه حتي مي شود گفت بدون وجودش اين رويداد محقق نمي شد.

و اينست ترجمه پارسي آيه اي كه هم اكنون نازل شد:


«ای کسانی که ایمان آورده اید، همانا خداوند به روسها وحي نمود تا به مدد ابزار آلات مدرنشان نهال جوان انقلاب را از آفات دهري و بلاياي ارضي -كلهم-حفظ نمايند… و خداوند به انجام هر كاري قادر است.»

نتيجه گيري اخلاقي: هر كي گفته بعد از خاتم پيامبران انسانهاي زمان از درك معجزه محرومند، احتمالا قبلا گفته، وقتي كه اين آيه هنوز نازل نشده بود!

بينديشيم: تا كي عنصر خارجي اي خواهد وجود داشت كه به واسطه آن معجزه واقع شود و تا كي اين عنصر را بايد محترم شمرد و روي چشم گذاشت؟ الله اعلم…

نوروز باستاني

مارس 24, 2008

امشب هيچ نمي خواستم با اين دل گرفته وبلاگ هم بنويسم. اما امسال رو با انواع لجبازي شروع كردم، خدا تا آخرش رو به خير گردونه! موقع تحويل سال هم با حالتي كه با خود-لجبازي مو نميزد خوشبختي و سلامتي همه رو از خدا خواستم جز خودم!
هيچ وقت مثل امسال اينقدر نسبت به نوروز و بهار خالي از احساس نبودم. فصل بهار رو خيلي دوست دارم، براي همين هميشه لحظاتش رو با علاقه درك مي كردم. اما اين عيد جور ديگه است. هر لحظه بايد به ياد خودم بيارم كه «عيد شده، طبيعتي كه دوستش داري تازه شده، حواست كجاست پس؟!»
بهتر بگم در حالتي شبيه انتظار به سر مي برم، يه حالت انتظار بيخود، نامعلوم و مبهم.
با اين كاريكلماتور هم خيلي احساس همراهي مي كنم:

نوروز باستاني، آنقدر كهنه است كه هر وصله اي بهش مي چسبد به جز عيد!

<محمدتقي حرآبادي>

فكر كنم تا وقت هست بايد از روي اين متن قشنگ 20 مرتبه بنويسم تا يادم نره كه آدمي به اميد زنده است:

شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی آید، از بهاری می آید که فرا می رسد. گیاه به روزهایی که رفته، نمی اندیشد، به روز های می اندیشد که می آید. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آن چه می خواهیم، دست یابیم؟

<نامه های عاشقانه یک پیامبر، جبران خلیل جبران>

پته تكاني شب عيد

مارس 19, 2008

واي كه چقدر در مدت آمادگي براي آزمون ارشد و دوري از اينترنت من از نوشتن هم دور شدم. واي كه چقدر حتي بعد از امتحان تنبلي كردم و نوشتني هامو ننوشتم…

و واي كه در اين روزهاي آخر سال چقدر احساس مي كنم وقتش شده تا همينجا اعتراف كنم من هموني هستم كه اول از بد روزگار، ناآگاهي يا كج سليقگي (مهم نيست كدوم) در بلاگ تك مي نوشت، بعد مهاجرت كرد به بلاگر و چند ماه پيش كه به سرش زد وردپرس رو مزه-مزه كنه باور رو ساخت. حالا كاري نداريم كه چرا اين دختر اينقدر از اين شاخه به اون شاخه پريد تا به وردپرس رسيد، چون بحث فعلا يه چيز ديگه است!
به هر ترتيب:

من آ.ب هستم _باز هم كمي محرمانگي لازمه_ معروف به بيتا، 25 ساله، اهل كاشان، عاشق شعر و ادبيات پارسي، زبان انگليسي، برنامه نويسي و حدودا تمام زواياي عالم اينترنت!

واضح و مبرهن است كه داشتن يك پروفايل عمومي حقيقي براي يك دختر شهرستاني چندان موجه نيست. حتي اگه اون دختر مدعي پر و پا قرص آزادانديشي و عدم تفاوت ميان زن و مرد _حداقل_ در دنياي الكترونيك باشه، حتي اگه به نسبت خودش (نه در عالم وبلاگ) حضور فعالي نشون بده و باز هم حتي اگه اعتماد به نفس اون دختر مثل من زيادي بالا باشه!
بگذريم…

اين چند روز با دو نفر درگير شدم سر اين كه چرا با من روراست نيستيد! چرا وقتي مي تونستيد راستش رو بگيد و ضرر هم نمي كرديد پنهان كاري كرديد؟!

تا به حال از اين رفتارها زياد ديدم، اما اين بار بود كه واقعا فهميدم هيچي بدتر از دورنگي نيست، اون هم از نوع بيجا و بي دليلش. بعد از اينكه عصبانيتم از اون بحث فروكش كرد، به خودم گفتم كچل جان تو اگر طبيبي سر خود دوا كن لطفا!

اين شد كه همه آخر سال آشغال و گله و كينه و … مي ريزند بيرون، منم گفتم پته ريزون راه بندازم!

و حرف آخر اينكه پيشاپيش سال نو و تشريف فرمايي دختر افسونگر بهار رو به همه تبريك مي گم و از خدا مي خوام امسال براي همه بهتر از سالهاي قبل، سالي سبزتر و سرشارتر باشه. پيشنهاد مي كنم اگه مايليد براي كساني كه دوستشون داريد كارت تبريك نوروز بفرستيد از گالري كارت پستال هاي زيباي وب سايت مينافام ديدن كنيد. (اين يك آگهي نيست، تنها معرفي است!)

پ.ن 1: از جناب آقاي دكتر مزيدي براي دريافت مدال مچ گيري آني بنده دعوت مي شود به جايگاه مراجعه كنند. حضار محترم توجه كنند كه اون روزي كه دكتر مزيدي گفت «تو بايد همون بيتا خودمون باشي»، من يه سر رفتم كوچه علي چپ و برگشتم! دكتر جان ببخشيد كه گفتم كدوم بيتا و آفرين به هوشت. حقا كه دكتري. 😀

پ.ن 2: آناهيتا جان اميدوارم اين پست با چند ماه تاخير كمي به جواب اين پست تو شبيه باشه. 😉


پ.ن 3: اگه خدا بخواد همزمان با شروع سال جديد ميرم سر كار و اينترنت خوش سرعت هم به حول و قوه الهي در اختيار خواهد بود. بنابراين متاسفانه تا اطلاع ثانوي اميدي به اين نيست كه وبلاگ نويس منظمي شوم و يا پستهايم براي كسي چند زار بيرزد!

خلاصه و مفید

نوامبر 15, 2007

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد.
يه خرگوش از راه رسيد و از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!
خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد.
يهو روباهي پريد، خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجه گيري اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

حكايت من هم شده دقيقا حكايت همين خرگوشي كه خدابيامرز شد! وجه اشتراك اصليمون اينه كه فعلا كه دستم به اون بالا بالاها نمي رسه، بايد مشتاقانه به دوردست ها نگاه كنم و اگه مثل خرگوش هم نشد، دست كم مثل قورباغه اي قور-قور كنان تا جايي كه پاهام قدرت داره پرش بنمايم!
مولوي عليه الرحمه را به خاطر مي آوريم وقتي كه فرمايد: مرغ چو از زمين بالا پرد، گرچه به آسمان نرسد، اينقدر باشد كه از دام دور شود.
قورباغه و مرغ و خرگوش توفيري نمي كنه، باشد كه همگي پر گشاييم و از همه دام ها دور شويم…
باور را دعا كنيد!

ربات هاي احساساتي: تعقل ناب وجود ندارد

سپتامبر 26, 2007

در دانشگاه، رشته مهندسي نرم افزار چند كلمه اي _در حد «بابا آب داد»_ درباره هوش مصنوعي به ما گفتند، اما كي فكر مي كرد روزي برسه كه بشه احساس رو هم به سيستم اعداد باينري برد و با 0 و 1 نشون داد؟!
اينطور كه پيداست قراره از اين به بعد احساسات ماشين ها در تصميم گيري اونها نقش داشته باشه. يعني مثلا مي تونيم پيش بيني كنيم كه در آينده اي نه چندان دور _شايد_ من يا خانم خانه دار ديگه اي در وبلاگش پستهايي شبيه اين خواهد داشت:

10 ژانويه 2020 
امرور نمي دونم چرا اين ماوسم كار نمي كنه. بعضي وقتها مثل فنر اين ور و اون ور ميپره و بعضي وقتها يه ميليمتر هم راه نميره يا يهو از كار مي افته. روي Emotion Monitor (دستگاه نمايش احساس) ش نوشته: frightened by a cat!
فكر مي كنم ديروز كه نازي(گربه همسايه مون) اومده از كنار پنجره اتاقم رد بشه، دوباره به شوخي واسه ماوس حيووني من خط و نشون كشيده و اين زبون بسته هم ترسيده!
 
20 سپتامبر 2020 
ديشب خيلي آروم و خونسرد به ناني-housemaid (ربات خدمتكارم) گفتم چرا زباله ها رو ساعت 10 بردي بيرون؟ مگه شهرداري نگفته 9 مي آييم مي بريم؟
امروز بهش مي گم چرا صبحونه آماده نيست، مي گه spoked in an offensive manner by a human being!
فكر كنم منظورش اينه كه كسي يا چيزي به طرز ناخوشايندي باهاش حرف زده! اما نه، اين «human being» كه گفته يعني باز دوباره با بابي-houseman (شوهرش) دعواش نشده؛ يعني يه «آدميزاد» از گل نازك تر بهش گفته و حتما اون آدم هم منم!
اي خدا…! به اين هم مي شه گفت زندگي؟ حتما بايد اين دو تا روبوت رو عوض كنم. اين بار اگه خواستم خدمتكار بگيرم به برچسب Emotionality Scale (درجه حساسيت) روش بيشتر دقت كنم. آخه ربات هم اينقدر احســــــاساتي مي شه؟!  


چند شب پيش اخبار 20 شبكه چهار با دكتر مهدي دستاني مصاحبه تلفني مي كرد. اين دانشمند ايراني دانشگاه اوترختUtrecht هلند به همراه تيم تحقيقاتي توانسته اند يه گربه رباتيك بسازند كه مي تونه احساساتي مثل شادي، غم و نگراني و … از خود بروز بده.

 

Cat Emotional Robot

آقاي دكتر دستاني متولد سال 43 شمسي، اهل فسا (استان فارس) است و در هلند در رشته هاي علوم كامپيوتر و فلسفه تحصيل كرده است.
ايشون در گفتگو با خبرگزاري ايسنا توضيح دادند كه:

احساسات پديده‌اي در تماس مستقيم با عقلانيت يا استدلال كردن منطقي است. در تاريخ فلسفه و بحث هوشمندي كامپيوتري زمينه استدلال رايانه‌ اي روي منطق و تعقل ناب است. در روان‌شناسي تئوري‌هاي خاصي است كه مي‌گويد تعقل ناب وجود ندارد و احساسات يك‌سري فانكشن‌هاي مشخص در استدلال و تفكر انسان دارد كه يكي از آنها اين است كه مي تواند تصميم گيري را تحت تاثير مستقيم قرار دهد.

 منظور از احساسات در رايانه اين نيست كه رايانه به همان نحوي كه ما احساس شادي يا غم مي‌كنيم ابراز شادي يا غم كند، بلكه منظور اين است كه همچنان كه احساس شادي يا غم يا نگراني و … تصميم‌گيري ما را تحت تاثير قرار مي‌دهد، فرايند تصميم‌گيري در رايانه و ربات نيز تحت تاثير احساسات قرار مي‌گيرد.

پيشنهاد مي كنم در اين آدرس گفتگوي جالبي كه درباره احساسات، استدلال و كامپيوترها با دكتر مهدي دستاني انجام شده رو بخونيد. 

ت.م 1:  نمي دونستم چرا موضوع روبوت گربه احساساتي در ايرن اكونوميست در گروه خبري اجتماعي و حوزه جامعه دسته بندي شده، اما وقتي بيشتر فكر كردم فهميدم شايد براي اينكه قراره در سالهاي آينده ربات ها به ميان انسانها بيايند و جرئي از جامعه بشوند…!

ت.م 2: ماوس من اين روزها واقع يه طوريش هست. يه موقع مثل فنر ورجه وورجه مي كنه، يه وقتايي هم يهو يه گوشه روي صفحه كِز مي كنه و بايد سيستم رو reset كنم تا دوباره راه بيفته. كاش احساس داشت و مي گفت چه مرگشه!

اوضاع دگرگون اين روزها و فعاليت هاي فرهنگي آن روزها

سپتامبر 23, 2007

اين روزها همه چي قاطي پاتي شده: درس خوندن و كلاس رفتن براي ارشد افتاده به الان، ماه رمضون افتاده توي تابستون (چه ربطي داشت؟!)، اول ماه مهر افتاده وسط ماه رمضون… از همه بدتر بنايي طبقه بالاست كه الان بايد اتفاق مي افتاد!
من و آبجي كوچيكه بساط دانشجويي و كلا استقلال (!) رو موقتا جمع و جور كرديم تا مامان و بابا هم در 70-80 متر جاي زيرزمين به ما بپيوندند! من كامپيوتر رو از توي آشپزخونه آوردم توي اتاق. ميز بي قواره 2 متري كامپيوتر هم فعلا شده ميز غذاخوري. الان كاميپوتر رو توي يك متر فضا جا دادم و بايد كلي خودم رو جمع و جور كنم تا پشتش جا بشم!
خلاصه فعلا اوضاع تازه و جالبيه همزمان…
در گير و دار جمع كردن بساط فرهنگي كه از 6 سال پيش دست بهش نزده بودم يه عالمه كاغذ و جزوه و كتاب در به در انباري شد. اين ميون از همه جالبتر برگه هايي بود كه خلاصه دريافتها و پرداختهاي آبان تا بهمن سال 1379 رو توش نوشته بودم! اون روز تازه به درجه رفيع دانشجويي نايل شده بودم و اتفاقا به همين علت مرتب پرداخت مي كردم! و هنوز جز پول تو جيبي هفتگي از جيب بابا جون، دريافت ديگه اي هم نداشتم. 
پيدا كردن اين فهرست براي من از چند جهت جالب بود:
» يكي اينكه من اصلا اهل صورت برداري از پول هايي كه مي گيرم يا پرداخت مي كنم نيستم، به طوريكه هميشه با مامانم و گاهي بابام دعوا داريم! بابا مي گه حيف كه از پول خوشت نمياد، وگرنه الان ميلياردر بودي! مامان هم مي گه تو هيچ وقت ياد نمي گيري كجا بايد پولت رو خرج كني!!!
بنابراين فكر كنم اون چند ماه يا در مضيقه بودم يا تحت ثاثير امواج ذهني باباي حسابدار هواي حساب كردن دخل و خرج زده به سرم!  
» فهميدم در آذر 79 روزنامه «حيات نو» هنوز حيات داشته و من به قيمت 60 چوق مي خريدمش! (همين جا براي شادي روح اين سلسله انتشارات مرحوم الي الابد فاتحه مع الصلوات…)
» ضمنا روزنامه هاي ايران نيوز و تهران تايمز رو هم گهگاه مي خريدم و فقط در راستاي ارتقاء و حفظ دانش انگليسي مي خوندم! 
» يادم اومد كه دي ماه 79 داداشم هنوز اينجا بود و با هم رفته بوديم نكوداشت بهرام بيضائي _كه به طرز شگفت انگيزي به مدت 6 روز در تنها سينماي شهرمون برگزار شده بود_ و فيلم غريبه و مه رو _بدون صانصور با سين_ ديده بوديم!
» آذر 79 با 200 تومن به اتفاق يه نفر ديگه رفتم يه تئاتر ديدم به اسم شهرزاد. الان هر چي فكر مي كنم يادم نمياد اون يه نفر كي بوده كه پول بليتش رو هم من دادم. البته مهم نيست، چون حتي يك صحنه از اون نمايش هم يادم نيست! 
» كرايه تاكسي اون روزها كورسي پونزده تومان بوده. با اينكه درس آمار رو توي دانشگاه به زور 12 آوردم، اما اگه لازم بشه مي تونم به راحتي ثابت كنم كه همزمان با نرخ تورم رشد قابل توجهي نداشته خداييش!     
» بيسكوييت ساقه طلايي آبان 79 چهل و 5 تومن بوده. كي مي دونه الان چنده تا پيدا كنيم پرتغال فروش را؟!
» از همه خنداه دارتر، مبالغ هنگفتي بوده كه صدقه مي دادم. اي بابا! آخه آدم اينقدر رياكار هم مي شه؟ من به اين دست و دلبازي چرا ديگه صدقه 5 تومني و حداكثر 50 تومني رو هم توي ليست پرداختها مي آوردم؟! 

با مطالعه ليست خريدهاي اون ايام، به اين نتيجه رسيدم كه روي هم رفته عجب آدم فرهنگي بودم من و خودم خبر نداشتم! به جاي درس خوندن، يا ميرفتم سينما و تئاتر و خونه آبجي و رفيق شفيق، يا روزنامه مي خوندم؛ يا ماه رمضون براي افطار ميرفتم توي صف چند متري نون سنگك! يا گاهي ضمن خوردن بيسكوييت ساقه طلايي سبوسدار كاست هاي عليرضا افتخاري گوش مي كردم!

ت.م: به خاطر اوضاع به هم ريخته مذكور، عالم وب براي مدتي بيستار كار به كار دار را كم خواهد داشت. 

كشف جديد من: ملودي متروي تهران اثر ياني است

سپتامبر 19, 2007

بنده ديروز موفق به آنچنان كشف بزرگي شدم كه نگو و نپرس! اما نه… از اونجايي كه به تازگي به آغاز فصل كد-باز ايمان آوردم نمي تونم مخفيش كنم، پس بپرس.😀
حتما بارها شنيديد، هر وقت مترو تهران به ايستگاه جديدي مي رسه يه ملودي ملايم پخش مي شه و بعدش يه خانومه مي گه: «دروازه دولت» (مثلا گفتم، وگرنه آگاهان دانند كه خونمون اصلا هم اونجا نيست🙂 ).
كي مي دونست كه اين يه تيكه 10-15 ثانيه اي از ، آهنگ دهم و آخر يكي از آلبومهاي ياني است به اسم Live At Acropolis؟
Live At Acropolis اولين آلبوم زنده ياني هست كه در سال 1993 در يونان ضبط شده و نتيجه كار يك اركستر تمام عيار تحت نظارت و رهبري شهرداد روحاني و گروه اصلي نوازندگان يانيه. ويدئو اين كنسرت رو بيش از نيم ميليارد نفر در 65 كشور دنيا تماشا كردند. (منم فكر كنم يكي از اون نيم ميليارد نفرم! از اون ويدئو چيزي كه خوب يادم مونده اينه كه يه خانوم سياه پوست قرمزپوش هم بود كه با هيجان زيادي ويولون مي زد…)
كل اين آهنگ مثل بقيه آهنگهايي كه ياني نواخته خارق العاده و زيباست، اما من فقط اين 13 ثانيه اي كه در مترو پخش مي شه رو جدا كرده و در اينجا (160.7 KB) آپلود نموده ام. هر كي دوست داره مطمئن بشه خودشه، مي تونه گوش بده. در ضمن بر اساس قانون وزين كپي رايت در ايران شما مجازيد هر بلايي مي خواهيد سر اين 13 ثانيه بياوريد، مثلا بذاريد زنگ موبايلتون بشه يا اس ام اس و آلارم و …غيره. كي به كيه.😉

Yanni Live At The Acropolis

اين ياني موقشنگ چهره محجوب و بيگناهي داره، پيانوش هم آدم رو مي بره به اوج. نكته جالب اينه كه ياني 43 ساله اهل يونان پيانو زدن رو خودش ياد گرفته، در دانشگاه روانشناسي خونده و قبل از اينكه پا به عالم موسيقي بذاره، هيچ آموزش رسمي نديده بوده و بلد نبوده حتي نت بخونه! حرفه موسيقي رو هم با تك نوازي براي اعضاي خانواده اش شروع كرده.
ياني يكي از معدود هنرمندان غربي بود كه اجازه پيدا كرد در تاج محل هند و شهر ممنوعه چين موسيقي اجرا كنه. چند سال پيش مي گفتند دوست داشته در پرسپوليس هم كنسرت زنده اجرا كنه، اما چون از حضور خانمها هم در كنسرتهاي عظيمش استفاده مي كنه اجازه ندادند. خب… مي تونستند خانومها رو بپيچند تو دستمال سياه، مگه بلد نيستند؟! در ضمن ياني اگه بده، آهنگهايي هم كه مي زنه بده؛ پس چرا توي مترو و تيتراژ اخبار و آموزش كشاورزي و بقيه برنامه هاي تلويزيوني چپ و راست آهنگهاش رو پخش مي كنند؟ من كه سر در نميارم…!

ت.م:
س: از كجا معلوم كه كسي قبلا نمي دونست اون ملودي اثر يانيه؟
ج: اعتماد به نفس چيز خوبيست، باور كنيد!

جواهري در وردپرس

سپتامبر 17, 2007

يه آقا دكتري داره اين وردپرس به اسم دكتر مزيدي كه فكر نمي كنم از طرفداران وردپرس كسي باشه كه ايشون رو نشناسه. به نظر من وجود اين دكتر باهوش، سمج و فعال نه تنها نعمت بزرگي براي عالم وب، ايراني هاي علاقه مند و اهالي وردپرسه بلكه _قبلا هم گفتم_ وردپرس بايد به داشتن چنين كاربري افتخار كنه.   
من فكر كنم هنوز يك سال نيست كه با وبلاگش آشنا شدم، اما با اينكه _خير سرم_ رشته تحصيليم نرم افزاره، هيچ وقت نشده به وبلاگش سر زده باشم و دست خالي اومده باشم بيرون.
اين آقاي دكتر خوشفكر ما، خودش در كنار تحليل ها و معرفي هايي كه براي وب سايت هاي مهم داره، به طرحي گذاشته و هفته به هفته چند تا از وبلاگ/ وبسايت هاي وردپرسي رو معرفي مي كنه. براي من اين جالبه كه حواسش به همه جا هست!
يه بار تا خون در رگش هست از وردپرس فارسي دفاع مي كنه، يه جا از ايده هاي جديد تجارت الكترونيك حرف مي زنه، يه جا وبلاگ يه مرد مسن 68 ساله به اسم آرام رو معرفي مي كنه… يه جا هم وقتي باور با پست تكنولوژي تشخيص بمب… تازه مطرح شد، در يه پست معرفيش مي كنه و بعدش بلافاصله اضافه اش مي كنه به فهرست خانم هاي وردپرس وبلاگش!
حالا اينم خودش يه بحثيه… قبل از اينكه آقاي دكتر با تعريف هايي كه از وردپرس كرد بالاخره موفق بشه و من هم مثل خيلي هاي ديگه بيام وردپرس، ديده بودم كه در ليست پيوندهاي وبلاگش يه category ايجاد كرده با نام «خانم هاي وردپرس». يادمه چند ماه پيش خانمي در كامنتها با ايشون بحث كرد كه اين كار اشتباهه ولي نمي دونم نتيجه چي شد.
نظر ايشون برام خيلي محترمه، اما من شخصا با دسته بندي خانومها در يه گروه جداگانه مخالفم. مادر ترزا يه جمله معروف داره كه مي گه: «براي مخالفت با جنگ نه، اما اگر خواستيد براي دفاع از صلح تظاهرات كنيد، خبرم كنيد كه من هم ميام!»
قبول دارم و اين حرف خيلي درسته كه خانم هاي ايراني در دنياي IT _مثل خيلي از حوزه هاي ديگه_ تا اين لحظه درخشش چنداني نداشتند، اما اين تفكيك جنيست براي چيه؟ مي دونم كه هدف اول و آخر ايشون و بقيه دوستان به نوعي تشويق ما خانمهاست، اما اين راه موثري نيست. نمي گم راهش چيه، چون از طرفي در يه پست نمي گنجه و از طرف ديگه خودم هم مشكوكم كه آيا شدني هست يا نه…
فقط يقين دارم كه جنيست در هيچ كجا، خصوصا و خصوصا دنياي گسترده علوم كامپيوتر تعيين كننده نيست و به عنوان يه خانم مي گم، چيزي كه باعث شده ما خانمها در اين عرصه از آقايون عقب بمونيم، درست هموني هست كه براي همه موارد ديگه بوده: «باور نداريم كه مي تونيم و مثل هميشه وقتي باور نداشته باشيم خودمون رو مي سپريم به دست عوامل محيط كه انگار همه با هم دست به يكي كردند تا اوضاع همچنان اينگونه بماند…!»      

ت.م:
دكتر جان يه وقت فكر نكني چون سيستمت خراب شده وقت گير آوردم ها! اميدوارم به زودي حالش بهتر بشه، چون مطمئنم كسي طاقت دوري پست هاي خوب شما رو نداره.😉

هيش كي نمي تونه مِثِ مُو استهلال كنه!

سپتامبر 13, 2007

امشب شبكه 2 سيما بعد از اذان مغرب يه برنامه داشت به اسم ماه نو. جاي همه مخصوصا متخصصين ناسا و گوگل اسكاي خالي، يه آقاي عمامه به سر به سر اومده بود با يه آقاي ديگه كه چون كچل بود فكر كنم تحصيلات آكادميك نجوم داشت!
يه خانوم مجري هم بود كه همچين با آب و تاب حرف مي زد كه به نظر مي رسيد كار و زندگيش فعلا مختل همين قضيه استهلال شده و تا تكليف اين ماه عشوه گر روشن نشه خواب نداره حيووني!
ساعت 7 و نيم شب يه تماس تلفني هم گرفتند با يه حجت الامسال و الپارسال (!) كه در مركز ستاد استهلال دفتر مقام منظم مستقر بود. ايشان فرمودند 150 گروه استهلال (درباره اين واژه نوظهور در پست قبلي هم نطق كردم!) كه در اين زمينه تربيت شدند، به 150 نقطه كشور اعزام شدند. ضمنا تا اين لحظه حدود فقط 50 گروه نتيجه رو خبر دادند. بعدش هم افزود هيچ كدوم از اين كشورهاي مسلمان اعم از عربستان و عراق و اردن و … غيره مثل ما با اين اطمينان و حتميت ماه رو هلال نمي كنند! جل الخالق… يادش بخير، صمد هم مي گفت ها: «هيش كي نمي تونه مث مو اسهال–آخ ببخشيد– استهلال كنه!»
بابام نشسته بود جلوي برنامه و ضمن اينكه تماشا مي كرد، با الفاظ مخصوص خودش حرفهاشون رو مزين مي كرد! بيشتر صحبتهاش +18 بود و نمي تونم نقل قول كنم، اما اين رو مي شه:
«يكي نيست بپرسه چرا قديما اينطوري عقب هلال ماه نمي دويدند؟ ببين كار اين ملت به كجا رسيده كه اختيار ماه نو هم افتاده دست رهبر منظم…!»

ت.م:
امان از دل سياه شيطون… هر چي من از اين استهلال بدم مياد، اون ازم خوشش مياد: دو تا پست اسهالي در كمتر از 24 ساعت؟!
ت.م: آخرش هم هر چي اين ور- اون ور كردند، امشب ماه هلال نشد كه نشد.
مامان-پِرِس همين الان تيتر زد: فردا يوم الشك اعلام شد… تبريك مي گم ملت!
ت.م: این پست رو می خواستم دیشب بفرستم، اما مثل رویت هلال ماه مقدر بود که الان فرستاده شود!
ت. م: نیم ساعت پیش وب سایت آقا تیتر زد: رویت هلال ماه مبارک رمضان: حلول ماه مبارك رمضان براي رهبر معظّم انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي «مدظله‌العالي» به اثبات رسید و امروز پنجشنبه 22 شهريور 86 اول ماه رمضان مي باشد.

ت.م: حیفش… بهتر بود به جای عنوان فعلی، تیتر می زدم: هيش كي نمي تونه مِثِ مُو ‹در صبح› استهلال كنه!

آمار قلبهايي كه شكستم، رمضان، استهلال

سپتامبر 12, 2007
  • پريروز عصر اين دوست و همسايه ديوار به ديوار زنگ زد و اصرار كرد تنهاست و برم ببينمش. گفتم همين الان نشستم سر كتابهام، اما 2-3 دقيقه ديگه پا مي شم ميام. بعدش يهو هوار تا كار تو كار اومد و نشد برم خونشون. ساعت 9 شب زنگ زد و با كلي ناراحتي پرسيد چرا نيومدي؟ تا رفتم جواب بدم گفت بايد زنگ مي زدي، دستت درد نكنه كه منو منتظر گذاشتي تا الان. بعدش هم گوشي رو محكم كوبيد روش!
    امروز با يه اس ام اس بهش گفتم يه موقع دوباره قهر نكني كه كار بچه هاست…
    جواب داد: «فكر نكنم هيچ جاي دنيا وقتي 2 ساعت و نيم كسي رو منتظر و چشم به راه بذاري معني غير از بي احترامي داشته باشه. پس قهر بچه گونه نيست، بي حرمت شدن بزرگونه است!»
    خلاصه نوشتيم، نوشتيم… تا رسيد به اينجا كه بهش گفتم: «آره حق با تواِه، حرمت شكستم. كلا آدم حرمت شكني ام، عجيبه كه تازه الان به اين نتيجه رسيدي! مي دوني، تو هميشه مي خواي جوابت ‹بله› باشه، در حاليكه من مهارت خاصي در گفتن ‹نه› دارم؛ عجب تفاهمي! واقعا فكر مي كني هيچ وقت از دستت ناراحت نشدم؟ فرقش اينه كه اهل گله نيستم. ديگه هم حوصله اين بازيها رو ندارم…»
    جواب داد U (!) مهارتت تو نه گفتن نيست، دل شكستن و خورد كردنه!!!3 ساعت از آخرين پيغامش گذشته و من همچنان دارم توي ذهنم آمار دلهايي رو كه تا اين لحظه با مهارت تمام شكستم مي گيرم!
  • اخبار كه اعلام كرد «در روزهاي ماه رمضان 2 ساعت و نيم از ساعت كاري ادارات كم مي شود»، به خواهرم گفتم «كاشكي مثل پارسال اين موقع كارمند بودم و 2 ساعت و نيم كمتر كار مي كردم».
    فكر كنم متوجه نشد منظورم چيه، چون گفت: «كاشكي اول از همه تو يه كم عقل مي داشتي خواهر عزيزم!»
    حالا منظور من چي بود اصلا: لذتي كه كمتر جون كندن براي رييس داره. هر كس كارمندي رو تجربه كرده باشه با من موافقه كه 2 ساعت هم 2 ساعته به خدا!
  • و زين پس واژه «استهلال» را با افتخار به فرهنگ كلمات خود اضافه مي كنيم. همچنين فرصت طلبان (خصوصا بيستار كار به كاردار!) دقت كنند كه اين واژه، تفاوت هاي فاحشي با كلمه مشابه خود دارد:
    1. این يكي يه «ت» و يه «لام» اضافه بر سازمان دارد!
    2. اين يكي با رويت هلال ماه و رمضان و عيد فطر و … اينها سر و كار دارد، اما اون يكي با _گلاب به روتون، روم به ديفال_ امراض بي تربيت دستگاه گوارش و … اينا!
    3. طبق اصول و قاعده، اين دو در مقام مقايسه با هم نمي گنجند.

    اما دروغ نمي گم به جان عزيزتان، من هر وقت اين كلمه رو بشنوم ناخودآگاه به ياد رانيتيدين مي افتم! خود من مشكل داره يا گوشام نمي دونم. اما شايدم مقصر اين داداشمه كه هر وقت كسي بالا-پايين مي شه چپ و راست بهش مي گه چاره كارِت رانيتيدينه!

ت.م: اين پست رو ديشب مي خواستم بفرستم، اما اين حضرت دايال-آپ دوباره اونقدر انتربازي درآورد كه از خيرش گذشتم و رفتم سر درس و مقشم!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.