تكنولوژي تشخيص بمب در مقايسه با تكنولوژي بناي سالن اجتماعات

ديروز رهبر منظم با گروهي از نخبگان جوان و منتخب استعدادهاي درخشان ايران ديدار كردند. امشب من چند دقيقه اي از سخنراني بعضي جوانان كه از شبكه 1 سيما پخش مي شد رو ديدم. نكته اي كه شايد قبلا به ذهنم نرسيده بود و اين بار وقتي متوجه اش شدم خيلي حيران شدم، اين بود كه كساني كه با ايشان ديدار مي كنند پير و جوان، نخبه و پخمه (!)، هيچ وقت مگر موارد معدودي مثل ديدار رييس جمهور، هيأت دولت، سفرا و وزراي كشورها و … بر روي صندلي نمي نشينند! اين در حالي هست كه خودشان نه تنها بر صندلي مي نشينند، بلكه در زير پاشون تخته چوبي قرار مي گيره كه پاهاشون زاويه 30 درجه با زمين رو حفط كنه و از نشستن خسته نشه و مور-مور نكنه!
سوال بزرگيه: واقعا علتش چيه؟
1. آيا تكنولوژي ساختن سالن اجتماعات هنوز به اون حوالي (محرمانه: محل ملاقات دور و بر خيابان پاستور هست فكر كنم!) نرسيده يا ….چي؟
2. چون ملاقات كنندگان هر چه هم كه نخبه، مهم و باسواد باشند براي اربابشون همون رعيتي هستند كه بايد باشند؟! نه بابا… زبونتو گاز بگير دختر، تو مثل اينكه يه چيزيت مي شه ها!
علت سومي به ذهنم نمي رسه.
جالب تر اينكه پريشب فكر كنم اخبار 2 بعداز ظهر بود، اخبار 20:30 يا يكي ديگه، كامران نجف زاده خبرنگار متظاهري كه _به نظر من_ خودش رو زيادي تو دل برو مي دونه، چون فكر مي كنه همه مثل خودش خيلي چيزها رو نمي فهمند، از سوراخ بزرگ كف جوراب يكي از نخبگان اين مملكت فيلم گرفته بود! بعد هم مي گفت چرا فوتباليست ها يك شبه ميلياردر مي شوند، اما كسي به درد دل كساني كه دود چراغ مي خورند و افتخار كسب مي كنند نمي رسه و … از اين دست اراجيف عوام فريبانانۀ دولت نهمي!

يه چيزي همين الان يادم اومد؛ سال 74 بود انگار و من كلاس سوم راهنمايي بودم، مدرسه ما رو از اينجا برداشت بكوب برد ديدار رهبري! البته اون موقع هنوز نخبه نشده بودم (😀 )، اما فكر كنم به مناسبت 13 آبان بود كه يه عالمه دانش آموز ديگه هم از اقصي نقاط ايران اعزام شده بودند!
هم چون شلوغ بود، جاي هيچ كي خالي نبود و هم اينكه دست كم نيم ساعت ما بچه هاي 11-14 ساله رو گشتند تا _احيانا_ نكنه مثل حسين فهميده به خودمون بمب بسته باشيم! اون موقع تجهيزات شناسايي فلزشون به قدري قوي بود كه زير مقنعه يه گل سر كوچيك داشتم، بوق زد و فهميد و خانوم هاي مامور هم نامردي نكردند و اَزَم گرفتنش و بعدش هم من اصلا يادم رفت چه رنگي بود!
بعدش جالب تره، چون من بين دست و پاي يه عالمه بچه دانش آموز، توي يه تيكه جايي كه به زحمت گيرم اومد يه جاي گرم و نرم + يه لالايي يك وزن و عالي -پاي صحبت رهبري- پيدا كردم و به خواب شيرين فرو رفتم! هيچ وقت يادم نميره كه بعد از دست كم يك ساعت موقعي كه همه صلوات فرستادند و از خواب پريدم، مي خواستم يقه اوني كه گفته بود ‹صلوات بفرستيد› رو عميقا پاره كنم!

ته مانده 1: هيچي بدتر از اين نيست كه آدم يه نوشته باحال مثل اين بنويسه و بعد موقع كانكت شدن مرتب با پيغام The phone line is busy روبرو بشه.😀
ته مانده 2: نه ببخشيد بدتر از اون اينه كه بعد كلي دردسر، كانكت بشي و تازه اول ماجراست اين سرعت لاك پشتي dial-up كوفتي.😦

11 پاسخ to “تكنولوژي تشخيص بمب در مقايسه با تكنولوژي بناي سالن اجتماعات”

  1. Alireza Says:

    سلام

    دوست عزیز و نکته سنج حتما به اینجا سر بزن: vipbros.blogspot.com

  2. tablu Says:

    سلام دوست من ! تا حالا منو ديدي؟

  3. ٍاحسان Says:

    جالب بود !

    درست مثل من موقع رفتن به تئاتر ! D:

    راستش وقتي تلوزيون داشت جوانان رو نشون ميداد يه چندتايي كه من ديديم حداقل 40 سال داشتن ، احتمالا اينا زياد مهرورزي شده بودن ! ((:

  4. کوهیار Says:

    سلام
    حکایت همون پادشاه کوتوله ایست که مردم رو مجبور می کرد روی زانو راه برن

  5. myminimals Says:

    زیاد جدی نگیر.از این چیزا زیاده تو این مملکت

  6. Homa Says:

    نثر شما بسیار خوب بود. عالی و حقیقی طنز قشنگی نوشتید

    سپاس و بدرود

  7. آناهیتا دانشور Says:

    شادآزاد باشید

  8. mhmazidi Says:

    راستش اولش كه مطلب را خوندم ،خواستم بيايم بگويم شما يا شيما خانم هستيد يا آناهيتا ..اما حالا مي‌بينم كه آناهيتا خانم برای شما كامنت گذاشته.
    حالا شيما خانم نيستي؟ يه كم حس خاله زنك بازيم گل كرد

  9. mhmazidi Says:

    بيستار جان:
    راستش من اون مشكلي كه شما گفتی اصلا ندارم.مي‌دوني چرا؟؟ چون از ويندوز لايو رايتر استفاده مي‌كنم.يادت مي‌اد يك تبليغه بود خرس قطبي مي گفت: از وقتي بخاری برق فلاان اومده كي ديگه ميره تو غار زندگی كنه؟ حالا جواب منم همينه!!!

  10. Talaee Says:

    سلام، متنتون بسيار جالب و زيبا بود.
    منتظر متن هاي بعدي شما هستيم

  11. الهه Says:

    خوشمان امد قلم خيلي خوبي داري تا حالا فكر نمي كردم اينقدر ادم باحالي باشي . منم اون شب خيلي عصبي شدم از اين نشستنا ولي تنها كاري كه از دستم اومد اين بود كه سر شوهرم غر بزنم كه اين چه مملكتيه ما داريم توش زندگي ميكنيم پاشو بريم امريكا!!!!!!!!!!!!!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: