اوضاع دگرگون اين روزها و فعاليت هاي فرهنگي آن روزها

اين روزها همه چي قاطي پاتي شده: درس خوندن و كلاس رفتن براي ارشد افتاده به الان، ماه رمضون افتاده توي تابستون (چه ربطي داشت؟!)، اول ماه مهر افتاده وسط ماه رمضون… از همه بدتر بنايي طبقه بالاست كه الان بايد اتفاق مي افتاد!
من و آبجي كوچيكه بساط دانشجويي و كلا استقلال (!) رو موقتا جمع و جور كرديم تا مامان و بابا هم در 70-80 متر جاي زيرزمين به ما بپيوندند! من كامپيوتر رو از توي آشپزخونه آوردم توي اتاق. ميز بي قواره 2 متري كامپيوتر هم فعلا شده ميز غذاخوري. الان كاميپوتر رو توي يك متر فضا جا دادم و بايد كلي خودم رو جمع و جور كنم تا پشتش جا بشم!
خلاصه فعلا اوضاع تازه و جالبيه همزمان…
در گير و دار جمع كردن بساط فرهنگي كه از 6 سال پيش دست بهش نزده بودم يه عالمه كاغذ و جزوه و كتاب در به در انباري شد. اين ميون از همه جالبتر برگه هايي بود كه خلاصه دريافتها و پرداختهاي آبان تا بهمن سال 1379 رو توش نوشته بودم! اون روز تازه به درجه رفيع دانشجويي نايل شده بودم و اتفاقا به همين علت مرتب پرداخت مي كردم! و هنوز جز پول تو جيبي هفتگي از جيب بابا جون، دريافت ديگه اي هم نداشتم. 
پيدا كردن اين فهرست براي من از چند جهت جالب بود:
» يكي اينكه من اصلا اهل صورت برداري از پول هايي كه مي گيرم يا پرداخت مي كنم نيستم، به طوريكه هميشه با مامانم و گاهي بابام دعوا داريم! بابا مي گه حيف كه از پول خوشت نمياد، وگرنه الان ميلياردر بودي! مامان هم مي گه تو هيچ وقت ياد نمي گيري كجا بايد پولت رو خرج كني!!!
بنابراين فكر كنم اون چند ماه يا در مضيقه بودم يا تحت ثاثير امواج ذهني باباي حسابدار هواي حساب كردن دخل و خرج زده به سرم!  
» فهميدم در آذر 79 روزنامه «حيات نو» هنوز حيات داشته و من به قيمت 60 چوق مي خريدمش! (همين جا براي شادي روح اين سلسله انتشارات مرحوم الي الابد فاتحه مع الصلوات…)
» ضمنا روزنامه هاي ايران نيوز و تهران تايمز رو هم گهگاه مي خريدم و فقط در راستاي ارتقاء و حفظ دانش انگليسي مي خوندم! 
» يادم اومد كه دي ماه 79 داداشم هنوز اينجا بود و با هم رفته بوديم نكوداشت بهرام بيضائي _كه به طرز شگفت انگيزي به مدت 6 روز در تنها سينماي شهرمون برگزار شده بود_ و فيلم غريبه و مه رو _بدون صانصور با سين_ ديده بوديم!
» آذر 79 با 200 تومن به اتفاق يه نفر ديگه رفتم يه تئاتر ديدم به اسم شهرزاد. الان هر چي فكر مي كنم يادم نمياد اون يه نفر كي بوده كه پول بليتش رو هم من دادم. البته مهم نيست، چون حتي يك صحنه از اون نمايش هم يادم نيست! 
» كرايه تاكسي اون روزها كورسي پونزده تومان بوده. با اينكه درس آمار رو توي دانشگاه به زور 12 آوردم، اما اگه لازم بشه مي تونم به راحتي ثابت كنم كه همزمان با نرخ تورم رشد قابل توجهي نداشته خداييش!     
» بيسكوييت ساقه طلايي آبان 79 چهل و 5 تومن بوده. كي مي دونه الان چنده تا پيدا كنيم پرتغال فروش را؟!
» از همه خنداه دارتر، مبالغ هنگفتي بوده كه صدقه مي دادم. اي بابا! آخه آدم اينقدر رياكار هم مي شه؟ من به اين دست و دلبازي چرا ديگه صدقه 5 تومني و حداكثر 50 تومني رو هم توي ليست پرداختها مي آوردم؟! 

با مطالعه ليست خريدهاي اون ايام، به اين نتيجه رسيدم كه روي هم رفته عجب آدم فرهنگي بودم من و خودم خبر نداشتم! به جاي درس خوندن، يا ميرفتم سينما و تئاتر و خونه آبجي و رفيق شفيق، يا روزنامه مي خوندم؛ يا ماه رمضون براي افطار ميرفتم توي صف چند متري نون سنگك! يا گاهي ضمن خوردن بيسكوييت ساقه طلايي سبوسدار كاست هاي عليرضا افتخاري گوش مي كردم!

ت.م: به خاطر اوضاع به هم ريخته مذكور، عالم وب براي مدتي بيستار كار به كار دار را كم خواهد داشت. 

5 پاسخ to “اوضاع دگرگون اين روزها و فعاليت هاي فرهنگي آن روزها”

  1. macromediax Says:

    فیدت اینجوریه ؟؟؟ ؟؟؟؟ /؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟ !

  2. kptools Says:

    –End رو يادتون رفته در Unload فرم اصلي بنويسيد چون بعد از بستن پنجره يا زدن Exit از منوي Task bar برنامه از ليست پروسس ها خارج نمي شه و همچنان CPU رو مشغول داره–

    من: سلام. همه ی فایروال ها موقع خروج بسته نمی شوند. اگر فایروالی موقع خروج بسته بشه دیگه چه جوری محافظت کنه؟؟؟ یک خورده تامل کن! متوجه شدی ؟!
    اون باز شدن چند برنامه skeet در کنار هم یک مشکل اساسی هست و این نسخه هم beta هست در نسخه های بعدی این مشکل بر طرف می شه. راستی هنگامی که برنامه بسته می شه خود به خود minimize میشه مثل همه ی فایروال های دنیا.

  3. عرفان Says:

    بالاخره به صفحه ی اول وبلاگت رسیدم! تا الان داشتم تو مطالب قبلی چرخ میزدم!
    من اگه بخوام به خاطرات دست پیدا کنم بر خلاف تو نباید تو وسایلم بگردم. باید برم تو یکی از وبلاگام تا همه ی مصائبی که بر من از دوران طفولیت گذشتو پیدا کنم!

  4. فرشاد Says:

    من اين مطلب رو تا آخر خوندم باورم نميشه. البته كمي اغراق آميز بود. سال 48 كه نبود سال 79 را روايت ميكنيد و به نظرم اينطور نبود و آبجي كرايه ماشين هم بسته به مسافت دارد. خب آبجي چه حوصله اي داشتيد كه اينها را يادداشت ميكرديد چه افاقه اي ميكرد و برايتان چه توفيري داشت. خب الان ميخواهيد ميگيد من آبجي شما نيستم. خب باشه ولي كلا چون ما 4 تا برادريم اين روزها خيلي حال و هواي داشتن يك آبجي وبلاگنويس را دارم. اما حيف. به قول آن خواننده گرام ما 4 تا برادر بدون هيچ خواهر. ايضا در اتوبوسهاي تجريش آزادي. اسلامشهر آزادي. خب ولي كلاً موضوعاتي كه در آن سال به آن اشاره داشتيد كمي با غلو و البته شايد بلوفو در قوه تصور به دور از تشبث است. والسلام عليكم و رحمه…

  5. سماع Says:

    سلام…
    تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد/فقط از خدا باید شعر بخواهم/شعری که در آن “ای کاش” نباشد.

    منتظرم.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: